ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
136
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
شاگرد تفاخركنان گفت كه شهرت معلمش بىجاست و وى به سهولت مىتواند بر وى غلبه كند . شاه كه به اين نكته واقف شده بود دستور داد اين دو پهلوان كشتى بگيرند . استاد پير به كمك فن سيصد و شصت و ششم بر شاگرد نيرومند خود پيروز شد و در پاسخ به گلهء او كه چرا تمام فنون را به وى نياموخته است ، گفت چندان نادان نبودم كه به ياد روزهاى پيرى خود نباشم . شاه را عاقبتانديشى وى خوش آمد و به وى خلعتى بخشيد « 11 » . » نتيجهء اخلاقى كه شاعر از اين حكايت مىگيرد اين است كه هيچكس نبايد آخرين شگرد را به شاگردانش بياموزد . به محض اينكه تمرينها تمام شد ، ورزشكار قبل از آنكه لباسهايش را بپوشد بر روى نيمكتى دراز مىكشد و مىخواهد كه چندان مشتومالش دهند كه عرقش خشك شود . در تمرينهاى ورزشى ديگر ، به اين اندازه پايبند نظم و رسم نيستند . به علت نبودن رودخانه و نهر به اندازهء كافى ، كمتر امكان شنا كردن هست . اما بسيارى هستند كه از فن شنا باخبرند و تقريبا همهء پهلوانان شنا مىدانند . تير و كمان نيز گاه و بيگاه طرفدارانى دارد . شاه بسيار خوب كمان مىكشد و تير را با مهارت خاص رها مىكند . اما در عمل تفنگ جاى تير و كمان را گرفته است . تعداد بسيار پيكانهائى كه در ويرانههاى همهء شهرهاى بزرگ مىتوان جمع كرد چشمگير است ؛ اين خود حاكى از نبردهاى مداومى است كه در آنجاها رخ داده است . شمشيربازى را ايرانى هنر خاصى نمىداند و مىپندارد براى شمشير بازى سواى نيروى زياد و شمشير خوب به چيز ديگرى حاجت نيست و چون خيال مىكند اين هر دو را داراست بنابراين خود را بهترين « شمشيرى » مىشمارد ، و حد اكثر آنكه در اين باب افغانها را بر خود مرجح بداند . طريق خاصى كه با آن مىتوان خوبى شمشير را آزمود اين است كه بتوان گوسفندى را با يك ضربه از كمر به دو نيم كرد . اما براى اين كار تنها زور فوق العادهء بازو كفايت نمىكند بلكه كاردانى و مهارت هم لازم است تا ضربه فقط به قسمت نرم شكم وارد آيد . روزى در ضمن شكارى كوچك در معيت شاه بودم . شاه سرحال بود و هنگامى كه شمشير جديدى برايش از شيراز آوردند دستور داد پنج گوسفند حاضر كنند تا ضرب دست خود را بيازمايد . در سه مورد كوشش شاه به ناكامى مواجه شد . آنگاه به من رو كرد و گفت : « حكيم ، بزن » و شمشير را به طرف من دراز كرد . من به بهانهء آنكه قدرت كافى ندارم عذر خواستم ، ولى شاه دستبردار نبود ؛ سرانجام اعتراف كردم كه از خون ريختن ابا دارم و او در جواب شوخىكنان گفت : « نه ، تو هم به اندازهء كافى خون مىريزى ( به جراحيهاى من اشاره مىكرد ) و حتى مردم را هم مىكشى . » در جواب گفتم : « اين كار را من هميشه به قصد كمك و نجات جان كسى انجام مىدهم » ، و توقع بيجاى او را با اين حرف رد كردم .
--> ( 11 ) . يادداشت مترجم : حكايت در باب اول گلستان سعدى آمده است .